محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
4473
تاريخ الطبرى ( فارسي )
ملقب به سردار سقلابيان هماوردى كرد و او را به اسيرى گرفت . گويد : مقدمهء مروان هزيمت شد ، در راه بود كه خبر به دو رسيد و به حركت ادامه داد و با آرايش برفت و فرود نيامد تا به نزد سليمان رسيد كه آرايش گرفته بود و براى نبرد آماده شده بود كه با وى گفتگو نكرد و نبرد آغاز كرد . سليمان و يارانش هزيمت شدند و سواران مروان به تعقيبشان رفتند كه از آنها مىكشتند و اسير مىگرفتند ، به اردوگاهشان رسيدند و آن را به غارت دادند . گويد : مروان به جايى ايستاد ، دو پسر خويش را گفت كه در دو جا بايستند ، كوثر سالار نگهبانان وى نيز به جايى ايستاد ، آنگاه دستورشان داد كه هر اسيرى را به نزدشان آوردند بكشند ، مگر بندهء مملوك . آن روز كشتگان آنها بيش از سى هزار به شمار آمد . گويد : ابراهيم ، بزرگتر پسر سليمان كشته شد . دايى هشام بن عبد الملك را به نام خالد پسر هشام مخزومى كه تنومند و پرگوشت بود ، بياوردند و به مروان نزديك كردند كه بتندى نفس ميزد . به دو گفت : « اى فاسق مگر شراب شهر و زنان آوازه خوانت بس نبود كه به همراه ريقو براى نبرد من بيرون آمدى ؟ » گفت : « اى امير مؤمنان ، مرا نا به دلخواه آورد ، ترا به خدا و حق خويشاوندى قسم مىدهم . » گفت : « دروغ هم مىگويى ، تو كه با زنان آوازه خوان و ظرفهاى شراب و بربطها همراه اردوى وى بودى ، چگونه ترا نابه دلخواه آورد ؟ » پس او را بكشت . گويد : بسيارى از اسيران سپاه دعوى كردند كه مملوكند كه از كشتنشان دست بداشت و بگفت تا آنها را با چيزهايى كه از اردوگاهشان به دست آمده بود در حراج [ 1 ] بفروشند . گويد : سليمان به هزيمت برفت تا به حمص رسيد و كسانى از ياران وى كه
--> [ 1 ] كلمه متن : من يزيد